|
دانه كوچک بود و كسی او را نمیدید.سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود.
کاش کودکی 6 ساله بودم ... آنگاه که نگاه هایم همه پر از محبت بود... آنگاه که چشم ها را می دیدم و به آنها لبخند می زدم ... و لبخنهایم بی دلیل زیبا بود و آنگاه که لبخند هایم لبخند بود و بس ! کاش کودکی 6 ساله بودم ... و دنیای بی ریای عروسکی ام را هنوز هم داشتم ... و کاش باز هم در عروسی عروسک هایم با زیباترین و دلنوازترین موسیقی که ذهنم می نواخت می رقصیدم و با زنبیلی در دستم و یک سکه در آن٬ چادر به سر , حیات کوچک خانه را صدها دور می زدم و دریغ از یک لحظه خسته شدن ! زندگی می کردم و خوشبختی را لمس می کردم کاش کودکی 6 ساله بودم ... تا در آغوش کسانی که دوستشان داشتم با آرامش می خزیدم و با صدای تپش های قلب آنها , آرام به خواب می رفتم , و دیگر ترسی نداشتم از نگاه های پر از سوال ! اکنون من ۲۷ ساله ام ! پر از خواسته های کودکی 6 ساله... اما لبخند نمی زنم ! و آغوش ها را مامن نمی بینم دلخوشم به یک یادگاری ! چشمان مادرم که باز مرا 6 ساله می بیند !
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.
فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت: خدایا،میخواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و فرصتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است. خداوند درخواست فرشته را پذیرفت. فرشته گفت:تا باز گردم،بال هایم را اینجا می سپارم؛این بال ها در زمین چندان به کار من نمی اید. خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:بالهایت را به امانت نگاه میدارم،اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است. فرشته گفت :باز میگردم،حتما باز میگردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند میدهد. فرشته به زمین آمدو از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد.او هر که را که می دید،به یاد می اورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمیفهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمیگردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.وروزی رسید که فرشته دیگر چیزی از ان گذشته دور و زیبا به یاد نمی اورد؛نه بالش را و نه قولش را........ فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...........................
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
خدا ............................. گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟؟؟ گفت : عزیزتراز هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم . گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟؟؟ گفت : عزیز تر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنگه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها این گونه می شود تا همیشه شاد بود . گفتم : آخه آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟؟؟ گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز تر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجا باد هم نمی رسی . گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟؟؟ گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ؛ پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ؛ بارها برایت گل فرستادم ، کلامی نگفتی ؛ می خواستم برایم بگویی آخر بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم را شنیدی . گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟؟؟ گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، و من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم . گفتم : مهربان ترین خدا ، دوست می دارمت .......... گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ..........
جهان همیشه در هستی و حرکت رو به جلو هست و ماندن چیزی نیست جز ماندن در لجنزار زندگی و لحظه لحظه غرق شدن و در نهایت نابود گشتن بدون حتی اثری از جسم. و رکود شرط اول مرگ است و سکون شرط اول فرورفتگی و تغییر راز هستی و تغییر پذیری شرط اولِ هست بودن و زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی «اکنون» است گذشته ها محکومند که فراموش شوند جز پند هایشان و آینده ها محکومند منتظر بمانند تا زمان نوبت را به آنان هم بدهد.....
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،
ولی بهترین بوتهای باش كه در كناره راه میروید.
اگر نمیتوانی بوتهای باشی،علف كوچكی باش و چشمانداز كنار شاه راهی
را شادمانهتر كن.......
اگر نمیتوانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،
ولی بازیگوشترین ماهی دریاچه!
همه ما را كه ناخدا نمیكنند، ملوان هم میتوان بود.
در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،
كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،
چندان دور از دسترس نیست.
اگرنمیتوانی شاه راه باشی،كوره راه باش،
اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.
هر آنچه كه هستی، بهترینش باش.......... |
About![]()
چه زود فراموش می شویم Archivesهفته چهارم آذر 1388هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 Links
متولد پاریس |